close
چت روم
عاشقانه
چهارشنبه 04 مهر 1397
عاشقانه
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
برترین کاربر ماه
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
  • هنوز مشخص نشده است
تبلیغات
جای تبلیغات شما
پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
داستان
سریال ها
اسکریپ های چت روم
جزوات درسی
جملاتی جالب و زیبا از دوستان
کد
ورزشی
چت روم
ترفند ها
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 2286
  • کل نظرات : 139
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1411
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 411
  • گوگل امروز : 3
  • آی پی امروز : 22
  • بازدید دیروز : 525
  • گوگل دیروز : 4
  • آی پی دیروز : 29
  • بازدید هفتگی : 1,695
  • بازدید ماهانه : 15,636
  • بازدید سالانه : 54,929
  • بازدید کل : 849,726
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 04 مهر 1397
  • آی پی شما : 54.162.239.233
  • مرورگر شما :
اتاق آرزو
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
نظر سنجی
نظرتون در مورد وبم چیه؟؟؟؟؟




خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

آرشیو ماهانه
دیگرامکانات
هایپرتمپ دات آی آر
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
دوست,عکس عاشقانه,عشق,عاشق
  • تعداد بازدید : 132
  • ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ!
    ﻣﺮﺍﻗﺐ ﻫﻤﯿﻦ “ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ” ﻫﺎ
    “ﻋﺰﯾﺰﻡ” ﻫﺎ
    “ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﻢ” ﻫﺎ
    ﻣﺮﺍﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ!
    ﺑﻌﻀﯽ ﻫﺎ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺎ ﮐﻠﻤﺎﺕ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻨﺪ ﻏﺮﯾﺒﻪ ﻫﻢ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ !
    ﻫﻤﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯﺟﺎﻥ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻭ ﺩﻟﺒﺮﯼ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ!
    ﻫﻤﯿﻨﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ “ﺁﺷﻖ” ﻣﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﺎ ﺍﺩﺍﯼ”ﻋﺎﺷﻖ” ﺭﺍ ﺩﺭﺁﻭﺭﻧﺪ!
    ﺑﯿﭽﺎﺭﻩ ﻋﺸﻖ!
    ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺳﺮﺵ ﮐﻼﻩ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ،
    ﻧﻪ ﻻﯾﻖ ﻋﺸﻘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ !

    دوست,عکس عاشقانه,عشق,عاشق
  • تعداد بازدید : 62
  • ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﻨﺎ ﻧﯿﺴﺖ
    ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺣﻖ ﺑﺎ ﯾﮑﯽ ﺩﯾﮕﻪ
    ﺍﺳﺖ
    ﻣﻌﺬﺭﺕ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﯾﻌﻨﯽ: ﺍﻭﻥ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ
    ﻏﺮﻭﺭﺕ ﺑﺮﺍﺕ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﻩ . . .

    عشق
  • تعداد بازدید : 48
  • پت ومت

    حرفهای زیادی بلد نیستم . . .
    من تنها چشمان تو را دیدم و گوشه ای از لبخندت
    که حرفهایم را دزدید
    از عشق چیزی نمی دانم
    اما دوستت دارم . . . کودکانه تر از آنچه فکر کنی

     

    نویسنده : admin تاریخ : پنجشنبه 05 تير 1393 امتیاز :
    موضوعات : اس ام اس , عاشقانه , جدید , اس ام اس تبریک تولد , شعر , عاشقانه , عکس , عاشقانه , داستان , عاشقانه ,
    برچسب ها : دوست دارماس ام اس عاشقانه|اس ام اس روز تولد|اس ام اس تبريك|دانلود فيلم|دانلود كارتون|دانلود بازي|جك جديد92|لطيفه|خنده بازار|دانلود نرم افزار|دانلود سخت عكس باحال |عكس خنده دار|عكس جالب|عكس عاشقانه|عكس بازيگران ايراني|عكس بازيگران خارجي|عكس دختران ايراني|عكس كوچولوهاي شيطون|اس ام اس جديد92|اس ا •ونيز چت •دنيز چت •چت روم رویال •راوي چت •جوك چت •جاويد چت •لوگو چت •چت روم شهرستانها •دلبر چت •آليس چت •نفسک چت •الهه چت •الهام چت •اسپید چت •سرعت چت •آتيش چت •آتش چت •فارين چت •فرهاد چت •رويال چت •سلطان چت •حريم چت •نانو چت •نارسيس چت •فرح چت •ليدا چت •بيتا چت •ترنم چت •سيلور چت •دانلود چت •ويوا چت •كاكا چت •دايي چت •دادا چت •اجی چت •خاله چت •ماهي چت •پادشاه چت •شعله چت •چت روم شعله •چت روم ایرانی های مقیم خارج کشور •ياران چت •سونيا چت •رومينا چت •ريحان چت •ايران ناب چت •شاهین چت •طغرل چت •طوبی چت •طوبا چت •طوقي چت •يار چت •سودی چت •كل كل چت •كيك چت •تولد چت •شيك چت •چت روم تولد •ونوس چت •طپش چت •طنين چت اس ام اس , عاشقانه , شعر , عکس , طبیعت , جدید , فردوسی , پروین اعتصامی , اس ام اس تبریک تولد , فلسفی , اس ام اس روز مادر , خنده دار , اس ام اس , چت , چت روم , چت روم فارسی , چت روم فارسی جردن چت , چت جردن , جردن چت روم , چت روم جردن چت رومگ ,
    داستان عاشقانه
  • تعداد بازدید : 46
  • هوا به کلی فرق کرده بود، هرچند بهار شده بود ولی سردییه زمستون هنوز از تنش در نیومده بود .

    احساس میکرد که قراره این روز به ظاهر گرم و روشن بهاری از اینی هم که هست هم سردتر و تاریکتر بشه .

    ولی بهتر از همه میدونست که کاری نمیتونه بکنه .

    اون به بیرون از شهر اومده بود تا شاید بتونه در خلوت مردانه اش با دل خود کنار آید .

    دلی که راوییه خیلی از خوشبختی های زودگزر میتونست باشه .

    صدایی که باد با خودش می آورد ،اگرچه سنگین، ولی برای دل پسرک خوش بود.

    صدای نی چوپانی که در خلوت خودش میزد . صدای آواز چوپانی که ...


    خلوت بی تو معنا نداره ...

    اینجا بدونه نازنینم صفا نداره ...


    اون روز فردایه دیروزی بود که به انتظار روزی بهتر سپری شده بود.

    پسرک خوب میدونست کل تلاشش هم فقط میتونه مثل پرپر زدن مرغ قبل از سر بریدن باشه .

    رشته افکارش به خاطر به یاد آوردن آخرین تماس تلفنییه عزیزش به هم ریخت .

    کسی که رفتن او بود باعث شده بود این دنیای زیبایه اهورایی رو پسرک تاریک و ظلمانی ببینه .


    --
    الو سلام داداش

    --
    سلام عزیزم

    .

    .

    .

    --
    راستی اینم بگم من دیگه دارم میرم برای همیشه میخوام برم . میخوام ...

    --
    خوشبخت بشی آجینیه « آبجی » عزیزم .


    خنده هایی که زورکی شده بود اشکهایی که یواشکی ریخته شده بودند.

    پسرک دوست داشت داد بزنه . میخواست به گوش همه و همه برسونه که اون دختر غریبه ای که داداشی صداش میزنه ، نمیخواد داداشیه او باشه .

    او میخواست فریادی رو بزنه که به گوش همه برسونه اون آجینیش نیست ، اون عزیزتر از جانشه ، اون زندگیشه ، اون عشقشه ، اون ...

    ولی دختره دیگه رفته بود . اون همه ی اینها رو دونسته بود و رفته بود .


    پسرک دست از تلاش کشیده بود و ادامه میداد با وجود اینکه از آخر قصه خوب خبر داشت ولی همچنان ادامه میداد.


    کمبودی را در وجودش احساس میکرد که از سرنوشتی تاریک خبر میداد .

    کمبودی که به خاطر سرشت ناپاکی بود که یارانش ، همراهانه وجودش از آن رشته شده بودند .

    کمبودی مثل کمبود یه احساس ...

    احساس برای خود زنذگی کردن ، همه ی زندگیش را برای کسی گذاشته بود که دیگه ...


    کم کم داشت شب میشد ،شبی که به خاطر وجود ظلمت زودتر راهش رو پیدا کرده بود .

    پسرک در آن شب تاریک به نور تنها شمع خیالیش بسنده کرده بود، به تنها پشت گرمییش که اون هم پوشالی بود .

    ولی بازم تا اینجا کشنده بودش هر چند خیالی یا پوشالی.

    اون تنها خاطراتی بود که از یگانه کسش جا مانده بود .که برای او تا اینجا کشیده شده بود .

    ولی آخرش چی؟


    پسرک در حالی که یه گوشه در آن صحرای سرد نشسته بود و زیر لب آهنگی رو زمزمه میکرد.

    اون تنها کسی بود که بعد آن شکست سنگین باز هم حاضر نمیشد یه لحظه درباره ی عزیزش بد فکر کنه.

    برای تنها عزیزش زمزمه میکرد و میسوخت ...


    ای به داد من رسیده ، تو روزهای خود شکستن

    ای چراغ مهربونی ، تو شبهای وحشت من

    ای تبلور حقیقت ، تویه لحظه های تقدیر

    تو شب رو از من گرفتی ، تو من رو دادی به خورشید


    اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

    برای من که غریبم تو رفیقی ، جون پناهی


    یاور همیشه مومن ، تو برو سفر سلامت

    غم من نخور که دوریت ، برای من شده عادت


    ناجییه عاطفه ی من ، شعرم از تو جون گرفته

    رگ خشک بودن من ، از تن تو خون گرفته ...

    احساس کرد که تاریکی کم کم داره بر وجودش سایه می افکنه.

    پسرکی که به چیزی غیر از عشق اعتقاد نداشت ، داشت برای عشقش پرپر میشد .


    چشمهایی که به ماه هستی به تنها ماه بی کسییه همه خیره مانده بود.

    اشک هایی که روی گونه های سرد در آن هوای به ظاهر گرم از سرمای بی برکته بی کسی یخ کرده ...

    خونی که در دستهای سرد و بی احساسش به خاطر وجود خاره گلی که در دستاش فشرده بود، از دور پیدا بود.


    و گل شب بو دیگه ، دیگه شبها بو نمیداد .

    چون اون مرده بود ...


    اما اون که مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده ست ...


    مرگ عاشق عین بودن، اوج پرواز یک پرندهست

    داستان عاشقانه
  • تعداد بازدید : 41
  • روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است. قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم . زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد. زن گفت :.... اشکال ندارد ! زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود ! قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟ زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند ! بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد ! برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد ! قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر از تو ثروتمندتر می شود. زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من است ... بنابراین اجی مجی ....... و او ثروتمندترین زن جهان شد ! سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد : من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم.....
    داستان عاشقانه
  • تعداد بازدید : 58
  • دویست و پنجاه سال پیش از میلاد؛ در چین باستان؛ شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند، تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر، ماجرا را شنید غمگین شد چون دختر او هم مخفیانه عاشق شاهزاده بود. دختر گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می دانم که شاهزاده هرگز مرا انتخاب نمی کند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم. روز موعود فرا رسید و همه آمدند. شاهزاده رو به دختران گفت: به هر یک از شما دانه ای می دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد، ملکه آینده چین می شود. همه دختران دانه ها را گرفتند و بردند. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت. سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید. روز ملاقات فرا رسید، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرا رسید شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود! همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است. شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می کند: گل صداقت ... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
    داستان عاشقانه
  • تعداد بازدید : 54
  • پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!